چرا رویم نمی شود از خودم بگویم؟

خالد شکوهی

پیش نوشت اول : تصمیم گرفتم کمی از خودم بگوییم. متن های پایین چندان پیوسته نیستند و از افکار و خاطرات من هستند. شاید خواندن این سری از متن ها فایده ای برایتان نداشته باشد.

پیش نوشت دوم : متن کمی طولانی هست .

چرا رویم نمی شود از خودم بگویم؟

فکر می کنم این مشکل خیلی از ماست! آنی نیستیم که واقعا نشان می دهیم. گاهی خودمان را خوب تر از آنچه هستیم نمایش می دهیم و گاهی بدتر از واقعیت.

بخدا وضعیت مالی خیلی بدی دارم! من را که می بینی به اینجا رسیدم سختی زیادی کشیدم! نمی دانی من در چه خانواده ای بزرگ شدم! جای من نیستی اگر هرکسی جای من بود تا همین قدر هم تحمل نمی کرد! می دانی …! این جملات را خیلی زیاد از خیلی ها شنیدم و خیلی وقت ها هم خودم به کارشان برده‌ام.

ولی واقعیت را بخواهم بگویم در مجموع در خانواده خیلی خوبی بزرگ شده ام. پدرم همیشه هوایمان را داشته و خداروشکر به یاد ندارم هیچ وقت سختی زیادی تحمل کرده باشم.

مادرم هم با این که پنج کلاس نهضت سواد آموزی درس خوانده است ولی تعداد کتاب هایی که مطالعه کرده از تاریخ تا بهبود فردی و شعر و… با اختلاف زیاد از من بیشتر است.

کمترین مدرک تحصیلی خانه ما لیسانس است که من آخرین نفری بودم که لیسانس گرفتم.

اگر در ذهنتان عبور کرد که لیسانس را که همه دارن در جواب این جمله همراه با لبخند و با لحن شوخی می گویم می دانم.

سعی نکرده ام از خودم بگویم. اما دوست داشتم به جایگاهی برسم که از خودم بگویم. از نظر عمومی قطعا هنوز به آنجایگاه نرسیدم. ولی خب امشب دوست دارم از خودم بگویم.

چه اشکالی دارد؟ اینقدر آدم های خاص از خودشان می گویند یک بار هم یک آدم معمولی از خودش بگوید!؟ مگر طوری می شود؟ شاید هم بشود من نمی‌دانم ولی می‌خواهم بگویم.

در دانشگاه معتبری درس نخوانده‌ام. ولی در دانشگاه خوبی درس خوانده‌ام. خودم احساس می‌کنم ارزشش را داشت که برای تحصیل در دانشگاه علمی کاربردی به میبد یزد سفر کردم. هرچند سفر من اتفاقی بود، ولی برایم اتفاق خوبی بود.

در دبیرستان رشته ریاضی را شروع کردم اما رشته‌ام را تغییر دادم و رشته‌ی فنیِ نقشه برداری خواندم. هم در ریاضی جز شاگردان خوب نبودم و هم میگرن و سردرد های عصبی آنقدر اذیتم کرد که نتوانستم ادامه دهم. سال دوم ریاضی را تمام کردم و سال دوم را دوباره به هنرستانی که برادر دوقلویم ( که از لحاظ چهره اصلا شبیه هم نیستیم ) درس می‌خواند، رفتم. خواستم کامپیوتر بخوانم که به لطف مدیر و کولردار بودن کلاس نقشه برداری روانه رشته نقشه برداری شدم.

آن موقع ها با این که ( فقط از لحاظ نمره درسی) جز شاگردان برتر کلاس بودم و در کلاس هم واقعا خوش میگذشت، از این که نقشه برداری بودم ناراحت بودم.

در کنکور نقشه برداری رتبه ام 651 شد. ولی دانشگاه قبول نشدم. البته رتبه 651 در رشته ما رتبه خوبی نبود ولی من همه جا افتخار می کردم که رتبه ام 651 شده است. سه رقمی. ولی الان اعتراف می‌کنم که همش برای این بود که خودم را درس خوان و باهوش جلوه دهم.

الان از این که هنرستان نقشه برداری خواندم و از این که کنکور قبول نشدم خوشحالم.

برای نقشه کشی صنعتی بدون کنکور پذیرفته شدم. در دانشگاه علمی کاربردی میبد یزد. می‌ترسیدم بروم یا نروم . همان ابتدا به من گفتن شهریست پر از دزد! ولی رفتم. و به جرات می گویم میبد یزد بنظر من یکی از بهترین شهر های ایران است. من در خانه ای که اجاره کرده بودم حیاط نداشتم و موتور سیکلتم را جلوی در خانه پارک می کردم و همیشه آنجا بود و من در آن شهر دزدی ندیدم.

خداروشکر به من گفتن که رشته نقشه کشی دانشجو ندارد و می توانم در دو رشته هر کدام که دوست دارم شرکت کنم و تغییر رشته دهم. کامپیوتر و یک رشته دیگر که الان یادم نیست چی بود.

گفتم از خدام هست که کامپیوتر برم. رفتم. عالی بود.

روز اول دانشگاه هنوز نمی‌دانستم میخواهم بمانم یا اینکه همراه با پدر و مادرم که با من آمده بودن برگردم. احساس می کردم همه به من در دلشان می گویند بچه ننه رو ببین با بابا مامانش اومده و خیلی معذب بودم. ولی الان دیگر برایم مهم نیست. افتخار هم میکنم که بچه ننه ی مادر و پدر عزیزم باشم.

اولین جلسه شد رفتم سر کلاس استادی به نام استاد صمدی . درس زبان انگلیسی. قبل از کلاس از دانشجویی پرسیدم کلاس استاد صمدی کدومه؟ گفت اون آقا رو میبینی استادتونه خیلی استاد خوبیه. پرسیدم : از چه نظر استاد خوبیه نمره می ده یا خوش اخلاقه ؟ گفت : از همه نظر استاد خوبیه. واقعا هم استاد خوبی بود. فوق العاده درس می داد. همیشه می پرسید از همه و یادگیری برایش مهم بود ولی سخت گیر نبود.

از ترم دوم استاد برنامه نویسی داشتیم به نام علی اکبر موذن. روزی که میخواستم برای اولین بار به کلاس او بروم دوستم گفت خیلی استاد بدی هست. دیر برسی کلاس راهمون نمی ده . نمره نمی ده. من ترم قبل با او کلاس داشتم و منو انداخته.

دیر رسیدم سر کلاسش. همه توی کلاس بودن و من از در اومدم داخل کلاس همان دم در ایستادم و سلام کردم. گفت: سلام! گفتم اجازه هست بیام داخل ؟ با احترام ولی بدون لبخند گفت : بله بفرمایید ! انتظار نداشتم ولی رفتم و نشستم. سر کلاس جدی بود ولی خیلی سخت گیر نبود.

بعد ها فهمیدم سلیقه دوستم با من متفاوت است. او به استادهایی که نمره می دادند و قبول می کردند میگفت استاد خوب و به کسانی که یادگیری دانشجو برایشان مهم تر بود میگفت استاد بد. البته از او خرده نمی گیردم دانشجویان زیادی را با این طرز فکر دیدم و راستش را بخواهید دیگر راجع به تفکرشان کاری ندارم.

یادگیری اصول برنامه نویسی را مدیون برادر دوقلویم هستم و استاد موذن. برادرم ترم یک به صورت تلفنی اصول برنامه نویسی را به من یاد داد و باعث شد که نمره برنامه نویسی من 20 شود.

و استاد موذن هم اصول را با جزئیات خیلی بیشتر به من یاد داد و باعث شد به این رشته بیشتر از قبل علاقه‌مند بشم.

پی نوشت اول : همچنان دوست داشتم بنویسم ولی گفتم بهتر است در فرصت دیگری این کار را انجام دهم.

پی نوشت دوم : اگر دوست داشتید در کامنت کمی از خودتان برایم بگویید. احتمالا از خواندنشان خوشحال می شوم.

One thought on “چرا رویم نمی شود از خودم بگویم؟

  1. saeid میگوید:

    با اینکه داستان زندگیتو کم بیش برام تعریف کرده بودی اما اونقد زیبا و خواندنی نوشته بودی که آدم دوس داره جملهاتو یکی یکی بخونه و تموم نشن.
    با تمام زندگی معلمولیت دوستت دارم دوست خوبم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *